چنان با نيک و بد سر کن که بعد از مردنت
عرفي مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند «عرفي»
واقعة درگذشت مهدي آذر يزدي اين ويژگي را داشت که در دايرة مقامات رسمي و غيررسمي بازتابي مشترک داشته باشد، يعني هر دو از آن با تأسّف ياد کنند. امري که خود او در زندگي به خاطرش خطور نميکرد و شايد هم از آن متعجّب ميشد. او مردي بود کم اعتنا به آنچه براي يک صاحب قلم تعيّن خوانده ميشود.
درهرحال، مرگ در حقّ او گويا به موقع رسيد، مانند سيبي که چون رسيد، از درخت بيفتد، و آن مرحلهاي است که در ميان بود و نبود، وزنة نبود سنگينتر ميشود، رهايي بخش ميشود. هستند انسانهايي که به حالتي برسند که با همة دل بستگي به زندگي،
اين رباعي را مصداق حال خود بدانند:
گر مرگ بداند که به هنگامآيد
به زان نبود، نغز و دلارام آيد
ناگه خبر از شکستن جامآيد
چون يار بود که بر لب بام آيد
من اگر بر خود فريضهاي دانستم که اين چند خط را بنويسم براي آن است که اداي يک حق شناسي شده باشد. شايد بتوانم بگويم که من ديرينهترين آشناي او بودهام. در سال دوم دبيرستان بودم و تازه به کتاب خري و کتاب خواني افتاده بودم. حسن اتّفاق آن شد که در همان زمان آذر يک کتابفروشي کوچک در يزد باز کرده بود که پاي من به آن باز شد. براي من آغاز زندگي تازهاي بود.
وصلت با کتاب: از اين رو در جلد دوم و سوم «روزها» بيش از هر کس از آذر حرف زدهام. از همان زمان يک آشنايي ديرپا در ميان ما شکل گرفت، که تا به انتها دوام يافت، هرچند که اين اواخر کمتر يکديگر را ميديديم. آذر نه تنها زندگي خود را با کتابفروشي شروع کرد، بلکه خود يک «کتاب پرست» تمام عيار بود. جز اين در زندگي دلبندي نداشت. زندگي او زندگي «عنقا»وار بود، گوشه نشين و سر در پر خود کشيده. به همين يک همدم که کتاب باشد بسنده ميکرد، که حافظ گفت: عهد ما با لب شيرين دهنان بست خداي ... اگر او به فکر نوشتن قصّه براي کودکان افتاد، گمان ميکنم يک علّتش آن بود که خود فرزند نداشت، و آگاه يا ناآگاه، خواست که دست تلطّفي بر سر همة کودکان فارسي زبان داشته باشد.
من البتّه ديگر سنّم اقتضا نداشت که کتابهاي کودکان را بخوانم، ولي به نظر ميرسد که آنها براي خوانندگان نوجوان خود، دلپسند بودند، هرچند معلوم نيست که بعضي از آن «بچّههاي خوب» چون بزرگ شدند، با گشت روزگار، ديگر اثري از خوب بودن در آنها بر جاي مانده است يا نه. قصّهها از قديم و نديم حکايت ميکنند، و ميتوان تصوّر کرد که هنوز هم، با همة تندباد تجدّد، نتيجهگيري آنها آن است که «بار کژ به منزل نميرسد» و «چاه کن هميشه ته چاه است». اين را به يادداشته باشيم.
آذر با نگارش اين قصّهها زندگي خود را معني دار کرد، خود را تسلّي داد، از بار تنهايي خود کاست، با نوع زندگياي که در پيش گرفت، نشان داد که بدون ادّعا، بدون خودنمايي و فزون طلبي، با همان سروکار داشتن با زبان فارسي و فرهنگ و تجربة گذشتگان، ميشود رضايت خاطر خود را به دست آورد. آذر به نسبت عمر رسايي کرد، ولي همواره در تنگناي مالي و خانه بدوشي به سر برد. خود او هم اين طرز زندگي را ميپسنديد، يعني زندگي همراه با عسرت و زهد. اين، طبيعت او بود. خوشبختانه قلم تسلّي بخش کوچکي نيست. ميتواند جاي خيلي از تنعّمات را بگيرد. حافظ هم خود را به اين دلخوش ميداشت که ميگفت: گر شما را نه بس اين سودوزيان، ما را بس ...
محمدعلی اسلامی ندوشن